تا جمعه ی ظهور
راز رنگ نارنجی دریا ... ادبی ,

 

راز رنگ نارنجی دریا  

 غروب یعنی كوچ خورشید به جایگاهش،‌

  اما بسیار شكوه انگیز...

  آری غروب آن هنگام است كه خورشید پس از یك فعالیت روزانه

  خسته به جایی روان می شود كه متعلق به اوست.

  براستی چه رازی در این همه شكوه نهفته است كه بیشتر دلها

  را مجذوب خود كرده و عده ای به عشق نظاره اش پشت   

  پنجره ها می ایستند و به رفتنش، هر چند دل را غمگین می

  سازد، می نگرند.

  نمی دانم خورشید آن لحظه به چه می اندیشد، اما هر چه هست

  درد همان انسان هایی است كه مشتاقانه انتظار غروب و رنگ

  نارنجی دریا را می كشند.

  آری خورشید صبحگاهان، آن هنگام كه نسیم بر روی گلبرگها

  بوسه می زند، از پشت كوهستان های یخ زده طلوع می كند و

  آرام آرام می تابد و بالا می رود. آن هنگام كه در بالاترین نقطه

  آسمان ایستاده و می نگرد بر آنچه كه بر روی زمین، این كره

  خاكی اتفاق می افتد. آن بالا به حال ما انسان ها كه گاهی  

  ناسپاس ترین مخلوقاتیم،‌ به حال ما كه با وجود این همه برتری

  باز قدر جایگاهمان را نمی دانیم و آنچه كه به ما مربوط نیست

  را انجام می دهیم،‌و قدر منزلتی كه پروردگار به ما داده

 ندانستیم، تاسف می خورد. خورشید اینها را می بیند و می رود.

  او آن هنگام كه ناسپاسی ها را می بیند بغض می كند، اما چون

  خورشید نامیده شده، چون او را اسوه حرارت می دانند، گریه

  نمی كند و هنگام غروب به شكل گلوله ای بزرگ و نارنجی  

  میهمان دریا می شود. و آن انسان هایی كه از پشت پنجره به

  انتظار ایستاده اند، قطعا همان هایی اند كه همچون خورشید

  قلبهایشان به درد آمده و خود را همرنگ او می دانند.

  آری این است راز آن هاله خونین و این است راز زیبایی  

  مهمان دریا و راز دل دوستداران غروب خورشید...

  اللهم عجل لولیك الفرج 

                                                


|+| نوشته شده توسط مجتبی رستم آبادی در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ | نظر شما ()

چگونه می آید مرگ... ... ادبی ,

  

   چگونه می آید مرگ...

   مرگ؟

   چه حرف ها می زنی!

   ما از دوستان بسیار قدیمی یكدیگریم

   همسفر، همراه، هماهنگ، هم آواز، همراز...

   مرگ به من شبیخون نمی زند.

   پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد.

   آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد و می گوید:

   دیگر بخواب! وقت خفتن است، زمان خواب دیدن است،

   خواب های خوش...

   من پیشانی اش را می بوسم

   و می گویم: برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن  

   آماده ام...

   می دانم

   مرگ به من شبیخون نمی زند

   برایم قداره نمی كشد

   جنجال به راه نمی اندازد

   نمایش نمی دهد

   با چشمان خون گرفته

   چهره ی سرشار از خشم

   بالای سرم نمی ایستد.

   چقدر نرم سرش را روی بالشم می گذارد...

   باز می آیم

   به مرگ فرصت می دهم

   من اینك آماده ام.

   مرگ؟

   چه حرف ها می زنی!

   مرگ، چه ربطی به زندگی دارد؟

   و به مؤمنانه كار كردن؟

   مرگ، نقطه است و زندگی خط

   خط با نقطه آشناست.

   من با مرگ، رفاقتی خدشه نا پذیر دارم.

   من اما ترك نوشتن نكردم اگر

   نه به خاطر ایستادن دربرابر مرگ بود،

   كه همچون قطره ایست در انتهای اقیانوس.

   دوستی با او تذكری ست باقی

   شب از تاریكی نمی ترسد.

   روشنایی من امشب

   از ماه تمام است.

   فردا

   دوست دارم كه از طشتی پر از شمع روشن باشد.

   من با مرگ سفرها كرده ام

   و گفتگو ها

   و آوازها خوانده ام

   و سرودها...

   تو صدای آواز مرگ را

   از آن سوی پرچین های مهتابی شنیده ای؟

   مرگ، به راهی كه دوست دارد می رود

   گیرم كه من نیز به دنبال او

   از مرگ بپرس

   چرا پشت در ایستاده است؟

   با آن رفاقت طولانی

   كه من با او دارم

   و همیشه داشته ام

   و جای سرش، هنوز روی بالش من گود افتاده است.

   اللهم عجل لولیك الفرج

 


|+| نوشته شده توسط مجتبی رستم آبادی در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ | نظر شما ()

زمزمه های تنهایی ... ادبی ,

 

   

   زمزمه های تنهایی

   هوا چیزی بود میان باریدن و نباریدن، و من چیزی مثل بغض

   گلویم را گرفته بود.

   صبح از طلوع جا مانده بودم و غروب از خنداندن كسی كه با  

   یك لبخند صادقانه ی من، آرام می گرفت.

   -من باید آرام و برای همیشه در هنگام طلوع، بیدار باشم.

   -من، همین من ساده، با خود عهد كردم كه در خندیدن به

   صورت كسی كه نیاز به دیدار معجزه ی لبخند دارد، هیچگاه

   بخیل نباشم.

   - من مهربانی را دوست دارم و به همین دلیل ساده باید

    مهربان باشم.

   -خودم را به خدا می سپارم و از خودم می خواهم تا هیچگاه

   از  ملاقات با لبخند مهربانی، خسته نشوم.

   -من، همین من ساده، باید بگریزم از هر چه بند،

   هر چه شرط تعلق به كسالت

   -من، همین من نا صبور، باید بیاموزم از چشمه، از جویبار،

   عبور از شب گمراهی و رفتن بدون توقف به سمت صبح

   بیداری.

   - من خودم را به خدا می سپارم و از اراده ام می خواهم تا

   دیگر تن به كسالت گرمای خواب ندهم و ساده چون نسیم،

   طبیعت را دوست بدارم.

   -من در خاموشی قبل از طلوع با خود می گویم: مبادا تا آن

   اندازه غرق در احوال خویش باشی كه نتوانی قلبی را به

   سلامی گرم كنی.

   -مبادا كه نگاه ساده و بی پیرایه كودك صبور، تو را به لطافت

   دوباره لبخند راهبر نباشد.

   -من باید به ابر، به آسمان صاف و به قلبهای مهربان، توجه

   نشان بدهم.

   - من مهربانی را عین هجوم ابرهای باران زا به آسمان 

   بی قراری دوست دارم و در لحظه لحظه عمرم به شكوفه های

   لبخند، سلام خواهم كرد.

   - خودم را به خدا می سپارم و از خودم می خواهم تا در

   خروس خوان لحظه های سحر، در خواب غفلت نباشم.

   اللهم عجل لولیك الفرج

 


|+| نوشته شده توسط مجتبی رستم آبادی در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ | نظر شما ()

عصر ما ... ادبی ,

 

 عصر ما

 ما امروز خانه های بزرگتر، اما خانواده های كوچكتر داریم.

 راحتی بیشتر اما زمان كمتر،

 مدارك تحصیلی بالاتر اما درك عمومی پایین تر، 

 آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص كمتر داریم.

 متخصصان بیشتر اما مشكلات نیز بیشتر،

 داروهای بیشتر اما سلامتی كمتر.

 بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم،

 خیلی كم می خندیم، خیلی تند رانندگی می كنیم،

 خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیر وقت بیدار می مانیم،

 خیلی خسته از خواب بر می خیزیم،

 خیلی كم مطالعه می كنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می كنیم،

 و خیلی بندرت دعا می كنیم.

 چندین برابر ما یملك داریم، اما ارزش هایمان كمتر شده است،

 خیلی زیاد صحبت می كنیم، به اندازه كافی دوست نمی داریم

 و خیلی زیاد دروغ می گوییم.

 زندگی ساختن را یاد گرفته ایم، اما نه زندگی كردن را،

 تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای

 عمرمان.  

 ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع كوتاه تر،

 بزرگراه های پهن تر اما دیدگاههای باریك تر.

 بیشتر خرج می كنیم اما كمتر داریم،

بیشتر می خریم اما كمتر لذت می بریم.

 ما تا ماه رفته و برگشته ایم، اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه

 مان از یك سوی خیابان به آن سو برویم. 

 فضای بیرون را فتح كرده ایم اما نه فضای درون را، 

 ما اتم را شكافته ایم اما نه تعصب خود را.

 بیشتر می نویسیم اما كمتر یاد می گیریم،

 بیشتر برنامه می ریزیم اما كمتر به انجام می رسانیم.

 عجله كردن را آموخته ایم و نه صبر كردن،

 درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.

 رایانه های بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری كنیم،

 تا رونوشت های بیشتری تولید كنیم، اما ارتباطات كمتری داریم.

 ما كمیت بیشتر اما كیفیت كمتری داریم.

 اكنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است.

 مردان بلندقامت اما شخصیت های پست،

 سودهای كلان اما روابط سطحی، فرصت بیشتر اما تفریح كمتر،

 تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر،

 درآمد بیشتر اما طلاق نیز بیشتر،

 منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده.

 اللهم عجل لولیك الفرج

 


|+| نوشته شده توسط مجتبی رستم آبادی در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ | نظر شما ()

نوشته های پیشین
+ مناجات
+ نیمه شعبان مبارک
+ به مناسبت نیمه شعبان
+ اس ام اس و كلیپهای موبایل و توهین به مقدسات
+ سال نو مبارک
+ و کربلای سال ۱۴۲۹
+ وصیتنامه شهید مجتبی داتلی بیگی
+ كجایند منتقمان خون حسین (علیه السلام)؟!
+ دیدن امام زمان (عج) در زمان غیبت چقدر مهم است؟
+ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
+ فاصله ی ما با امام زمان (عج) چقدر است؟
+ دانلود مداحی به منا سبت شهادت امام علی (علیه السلام)
+ تنهایی امام علی علیه السلام- به مناسبت شهادت امام علی علیه السلام
+ ماه رمضان، ماه میهمانی خدا
+ رمضان ماه عفو و رحمت و بركت
صفحات :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic